نویسنده :
مینا - ساعت 21:33 روز دوشنبه دهم تیر 1387
خب میدونم خیلی احمقانست اما من یه ترس جدید تو خودم پیدا کردم ترس از تنهایی سفر کردن !
فکر های عجیب غریبی از قبیل اینکه نکنه چمدونم گم بشه٬ نکنه از پرواز جا بمونم ٬ نکنه کسی نیاد دنبالم و اینا ... این روزا زیاد میاد سراغم.
هنوز احساس بزرگی نمیکنم ٬ هر چند مستقلم اما از استقلال اصلا خوشم نمیاد ٬ شاید حق با تو باشه استقلال مسئولیتش زیاده منم از مسئولیت فرار میکنم.
بالاخره دارم میام . آمادم که چهارشنبه ریه هامو پر از هوای کثیف تهران بکنم !
نویسنده :
مینا - ساعت 18:41 روز شنبه یازدهم خرداد 1387
میدونم که رفتن همیشه رسیدن نیست, ولی برای رسیدن, باید رفت .
نویسنده :
مینا - ساعت 23:29 روز جمعه سوم خرداد 1387
نمیخوام بگم که بلاتکلیفم !
اما تکلیفم روشن نیست !
یعنی انقدر روشن نیست که بتونم ببینمش و حسش کنم !
......
خیلی دلم میخواد بدونم چرا ؟!
اما خب اصولا این سوال همیشه بیجواب میمونه !
......
خیلی دلم میخواست ازش بپرسم چرا انقدر راحت برای آدما تعیین تکلیف میکنه ...
.....
میدونم یه بار گفته بودم ولی اعتماد به نفس بعضیا واقعا داره حالمو بهم میزنه !
نویسنده :
مینا - ساعت 0:24 روز شنبه هفدهم فروردین 1387
آهان همینجا خوبه ... صبر کن , بر میگردم !
نویسنده :
مینا - ساعت 17:35 روز جمعه دهم اسفند 1386
فکر میکنم که درباره ی آینده اشتباه میکنم . آدم فقط میتونه به "حال" مطمئن باشه. ولی بازم فکر میکنم که نمیتونم حال رو بشناسم یا در موردش قضاوت کنم . کسی که آیندرو نمیشناسه نمیتونه مفهوم "حال" رو درک کنه ،وقتی نمیدونم حال به چه آینده ای هدایتم میکنه ،چطور میتونم بگم که این "حال" خوبه یا نه . چطور میتونم ازش راضی باشم یا بهش بدگمان باشم یا ازش نفرت داشته باشم ؟
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
داشت در باره ی چیزایی حرف میزد که به نظرش خیلی مهمند ، من وقتی نگاهش میکردم و "گوش میدادم" ، به موج های صوتیش فکر میکردم که دارن تو هوا میلرزند.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
- ؟؟؟
- !
نویسنده :
مینا - ساعت 19:55 روز یکشنبه چهاردهم بهمن 1386
امروز بدجوری یاد بچه های فراست افتاده بودم ٬ یاد اونایی افتاده بودم که توی این مدت اصلا اسمشونم نیاورده بودم ٬ به آذین٬هلاله ٬آناهیتا٬ آفرودیت ٬ آتوسا ٬ مهسا ٬ ونوس و حتی گلناز !
میدونم اون دو سه سالی که با اون بچه ها بودم دیگه تکرار نمیشه ! خیلی دلم میخواد برگردم عقب دوباره خانوم سلیمانی رو ببینم چهار تا از اون تیکه های آبدارشو نثارم کنه یا اینکه دوباره با بی میلی تمام به مزخرفات خانوم امیدی گوش بدم وای بیشتر از همه دلم برای *عضد آزاد* تنگ شده معلمی که هیچ وقت نفهمیدم برای چی معلم شده اونم معلم ورزش !
انقدر دلم میخواد دوباره با نیوشا به خاطر کارای بی خودی خودمون رو ٬ خانوم آشتیو ۱۰۰۰ نفر دیگرو تو زحمت بندازیم ! انقدر دلم میخواد دوباره با بهناز اون زنگ تفریح های ساکت رو بگذرونم ! یا روزایی که اصلا بهناز رو فرم نبود با فاضله و صدف و تبسم سر به سرش بذاریم ! یادمه هر چهار تامون از خنده غش میکردیم و بهناز حتی لبخند هم نمیزد . وای دلم برای تئوریای غزاله وقتی سعی میکرد ثابت کنه خدا وجود نداره تنگ شده ٬ الان که فکر میکنم میبینم خیلی بجه ی باهوشی بود حتی باهوش تر از اون چیزی که باید باشه و واقعا دلم براش میسوزه .
دلم میخواد دوباره سر کلاس شاهزاد بشینم و با این که خیلی دوستش داشتم به این فکر کنم که این نیمه فسیل کی میخواد دست از سر فراست برداره !
انقدر دلم میخواد دوباره برگردم به روزی که تبسم و سبوح رو تو کل خیابون های نیاورون گردوندم تا یه آدرس پیدا کنم و وقتی برگشتیم سر جای اولمون بگم اِ اِ همینجا بود ! یادمه سبوح با یه قیافه ی کاملا دیدنی نگام میکرد و تبسم فقط لبخند میزد و مینا هم از خجالت آب میشد !
دوست دارم برگردم به روزی که با صدف و نیوشا کل تجریش رو زیرو رو کردیم تا یه کادوی Special برای تولد نفیسه پیدا کنیم .
دلم میخواد انقدر برگردم عقب که تو گذشتم گم بشم ولی افسوس که اگر انقدر به گذشتم فکر میکنم فقط برای فرار از حال و آیندست !
نویسنده :
مینا - ساعت 21:0 روز پنجشنبه چهارم بهمن 1386
ساعت چهار بعد از ظهره , توی حمام وایسادم , چشمام رو بستم به صدای آب گوش میدم.
ساعت پنج بعد از ظهره , روی مبل نشستم تلویزیون نگاه میکنم و لواشک های تازه رسیدرو سق میزنم.
ساعت شش بعد از ظهره , روی تختم دراز کشیدم زل زدم به عقربه های ساعت , نفسمو تو سینه حبس میکنم از یک دقیقه بیشتر ...
ساعت هفت بعد از ظهره , توی آشپز خونم MP3 مو میزارم تو گوشم , جلوی یخچال میخکوب شدم و به چیزایی فکر میکنم که اصلا دلم نمیخواد بخورم.
ساعت هشت شبه , امروز هم تموم شد , میرم یک دقیقه تو اتاقم استراحت کنم.
****
میدونم تولدت یکشنبه ست اما :
*بینازی تولدت مبارک*
نویسنده :
مینا - ساعت 20:14 روز شنبه بیست و دوم دی 1386
نوشته بود :
بی تو میمیرم ای عشق خوب و نازم ، بدون تو نمیتونم دنیامو بسازم ، بی تو ...
- ببخشید دنیارو ساختن اینچا دقیقا چه معنیی میده ؟
- خیلی سادس یعنی آدم هر جا هست باید زندگی کنه !
یه نفر به من بگه مردم این چند روز چرا انقدر جوابای دری وری به من میدن ؟!
نویسنده :
مینا - ساعت 19:42 روز چهارشنبه نوزدهم دی 1386
از این که بعضی از آدما سعی دارن به دیگران بقبولونن که مرگ خیلی قشنگه واقعا تعجب مبکنم .
برای من نه مرگ قشنگه نه زشت تا به حال هم هیچ احساسی نسبت بهش نداشتم , شاید تا به حال شده باشه که از زندگی کردن ناراضی باشم یا این که از خودم بپرسم که اصلا چرا به دنیا اومدم ولی خب تا به حال نشده که آرزوی مرگ کنم یا اینکه منتظر بشینم که بمیرم .
قبول دارم که مرگ یه حقیقته , شاید هم برای بعضیا شیرین باشه ولی برای من نیست تلخم نیست یه واقعیته که سعی میکنم هر از گاهی بهش فکر کنم .
در کل قضیه اینه که من در حال حاضر دارم زندگی میکنم و مسلما اگر به زندگیم فکر کنم بهتره , مرگ خودش میاد !
پ.ن. از این به بعد سرما خوردم یه دربست میگیرم میام مشهد ! :)
نویسنده :
مینا - ساعت 22:22 روز یکشنبه شانزدهم دی 1386
آبی , قرمز , سبز . بد هم نیست !
..
تعطیلات تموم شد , خوشحالم .
..
هوا سرده , سرما خوردم , ولی دکتر نمیرم .
..
-وای چه دختر کوچولوی بامزه ای دارین! چند سالشه؟
-۱۶ سالشه !
ولی واقعا بهش نمیومد !
..
ببخشید آقا ساعت چنده ؟
مگه خودت نداری ؟!
---یعنی واقعا جوابی احمقانه تر از این کسی بهم نداده بود ---
..
اعتماد به نفس بعضیا داره حالمو بهم میزنه .